المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

780

مروج الذهب ( فارسى )

خردوران و نيكان و پرهيزكارانند گوئى چون تيرهاى كمانند كه خوف عبادت آنها را تراشيده است هر كه آنها را ببيند گويد بيمارند اما بيمار نيستند اگر خللى در آنها هست اينست كه از ياد جهنم و اهل جهنم نگرانى بزرگ دارند » و هم به پسر خود حسن گفت « اى پسر از هر كه خواهى بىنيازى كن تا نظير او شوى و از هر كه خواهى چيزى بخواه تا حقير او شوى و بهر كه خواهى چيزى بده تا امير او شوى » يكى از يارانش پيش او آمد و گفت « اى امير مؤمنان روز تو چگونه آغاز شد » گفت « روزم با ضعف و گناهكارى آغاز شد روزى خود را ميخورم و انتظار مرگ ميبرم » گفت « درباره دنيا چه گوئى ؟ » گفت « چه گويم در باره خانه‌اى كه آغازش غم است و انجامش مرگ هر كه از آن بىنيازى كند به فتنه افتد و هر كه محتاج آن باشد غمگين شود حلالش حساب دارد و حرامش عقاب » گفت « كدام يك از مردم آسوده‌ترند » گفت « پيكرهاى زير خاك كه از عقاب امان يافته و منتظر ثواب باشند . » ضرار بن حمزه كه از خاصان على بود با واردان بنزد معاويه رفت به دو گفت « على را براى من وصف كن » گفت « اى امير مؤمنان مرا از اين كار معاف دار » معاويه گفت « حتماً بايد بكنى » گفت « اگر حتماً بايد او را وصف كرد به خدا دورانديش و نيرومند بود گفتارش مايه فضل بود و حكمش مايه عدل علم از اطراف او مىباريد و حكمت از رفتارش نمودار بود غذاى سخت دوست داشت و لباس كوتاه وقتى او را دعوت ميكرديم مىپذيرفت وقتى از او تقاضا ميكرديم عطيه ميداد به خدا با آنكه ما را تقرب ميداد و نزديك ما بود از مهابتش با او سخن نميگفتيم و از عظمتى كه در دلهاى ما داشت با وى آغاز سخن نميكرديم وقتى لبخند ميزد ، دندانهايش چون مرواريد مرتب نمودار ميشد مردم ديندار را بزرگ ميداشت و با مساكين مهربان بود و بهنگام سختى يتيمان خويشاوند و مسكينان بىچيز را